شهیدی که بر خاک می خفت
سرانگشت در خون خود می زد و می نوشت
دو سه حرف بر سنگ:
«به امید پیروزی واقعی
نه در جنگ،
که بر جنگ!!!»
"زنده یاد قیصر امین پور"
پ.ن1:کاش رؤیاهایم را می کشتند!به بدترین شکل سلاخی اش کرده اند...
پ.ن2:کسی امروز در گوشم زمزمه کرد:مرغ زیرک گر به دام افتد،تحمل بایدش...
راست می گفت!
پ.ن3:سکوت بلند تر از فریاد است؟!!!
این شهر،شهر قصه های مادربزرگ نیست،
که زیبا و آرام باشد...
آسمانش را هرگز آبی ندیده ام!
من از این جا خواهم رفت،
و فرقی هم نمی کند که فانوسی داشته باشم یا نه!
کسی که می گریزد از گم شدن،نمی هراسد...!...
"رسول یونــــــان"
پ.ن1:این دنیا آن نیست که ما می خواستیم...
سراسر خون است و آتش،یک جهنــــــم واقعی ست!
و این آوازها و آهنگ ها یعنی زندگی ما چیزی نیست جز
یک کنسرت غم انگیز در جهنم!
"رسول یونــــــان"
پ.ن2:هنوز هم سودای سبز شدن در سر می پرورانم...
چه سودای غریبیست درین روزگار خون و آتش...!!!!
میگویند بازگشتهای
بی آنکه دیدهاَت باشند
من اما
در برقِ خونِ چشمهاشان دیدهاماَت
میگویند بازگشتهای
بی آنکه شنیدهاَت باشند
من اما شنیدهاماَت
میانِ نجواترسِ کلماتِ روشنشان
میگویند بازگشتهای
بی آنکه لمساَت کرده باشند
من اما لمساَت کردهام
در هُرم ِ خالیِ سردِ تَـنپیرهنهای پُر وصلهپینهشان
میگویند بازگشتهای
بی آنکه بوییدهاَت باشند
من اما
میانِ عطر گرم نفسنفسهایِ بریده سردشان بوییدهاماَت
میگویند بازگشتهای
بی آنکه چشیدهاَت باشند
من اما چشیدهاماَت
در جُرعه جرعهی شرابِ تلخِ بیبوسههات مستیشان
...
میگویند بازگشتهای
بی آنکه با حسّ ِ دیگری داشتهاَت باشند
از تغییر ِ محسوسِ لَحنِ شعرهایِ چشمهایِ من و
از شکوفهکردنِ چوبخطهاشان بر دیوارها
میگویند بازگشتهای
...
من امّا تپیدهاماَت
در خاکستر ِ اُجاقِ همیشهروشنِ پسِ اُستخوانهایِ سینهام
از رویِ خطوطِ روشنِ دست و پیشانیِ به سویِ تواَم...
"علی صالحی بافقی"
پ.ن:
تقدیم به میرحسین موسوی...مردی که در باران عشق و ستاره می آید!
تقدیم به دکتر سید محمد خاتمی که هر نفسش رویشی ست سبزتر از هزار بهار...!
تقدیم به همه ی آن هایی که سودای سرزمینی سبز در سر دارند...!

گاهی با اردیبهشت،نام تو را مرور می کنم،
همیشه با نام تو، اردیبهشت را سرور می کنم...!
خوب تر که فکر می کنم، می بینم که نام تو،نه تنها بهار،که زندگی را
بهشتی تر از اردیبهشت کرده...!!!
هیچ پرنده ای نیاز مند افتادن عکسش در آب نیست،
آب عکس آسمان و پرنده را برای دل خودش می گیرد...!
"هیوا مسیح"
پی نوشت:
من چندی مانده به فصل باران بر می گردم...
وای که چه بارانی می بارد از آسمان این شهر ...
مهربانم،درین کلبه ی ویران،
درین لحظه ی منفور،
درین تنهایی مدام،
می خواهمت...!
پ.ن:کجای این کهکشان بی نشان گمت کردم؟!

وقتی که حیران کوچه ها را گز می کنی...،
وقتی که نی نی هر نگاهت شعری ناسروده است...،
وقتی که مسحور یک نگاه می شوی و با آن تا ته دنیا سفر می کنی!
آن لحظه است که عـــــــــــــــــــاشقت می خوانند...!
و تو سکوت می کنی،
سر به زیر می اندازی،
و در لحظات گم می شوی!
و می فهمی که در نگاهی رمز آلود جامانده ای!!!
پ.ن:وقتی که شعر دوباره به سرایم بازگشته،خیلی خوش حالم...
وقتی،نه پایی برای رفتن هست
نه شعری برای سرودن،
نه شوقی برای رسیدن!
باور کن رفیق!
که "زندگــــی" ، "آیـــــــــنده" و "موفقیـــــت"،
همگی بازی الفاظند،همین!!!
افسوس که دستم نمی رسید...
سال ها به انتظار نشستم،فصل ها را دویدم به انتظار بهاری که بالاخره دستم به شکوفه ها برسد...
ولی افسوس که بهار موعود هرگز نرسید...
آن سال ها گذشت و من خسته ام از انتظار بهارهای بی حاصل!
و امروز در کنج تنهایی لحظه هایم در انتظار فصل پنجمی نشسته ام تا بلکه درین فصل بتوانم شکوفه های همیشه بهاری دلت را بچینم...!
من منتظر فصل پنجمی در حوالی همین روزهای بارانی نشسته ام...!

چه اختیاری،چه کشکی!
نه به حرف ما باران می بارد
نه برف می ایستد
نه مرگ می ماند...
شبی دور،نه به خواست خود به دنیا می آییم
شبی دورتر نه به خواست خود خواهیم رفت!
چه اختیاری،چه کشکی!
ما تبعیدی گناهی بزرگیم
که از بوی سیب آغاز شد
و این جهان عمریست که سنگین و تلخ
از ما میگذرد
در ما میگذرد،
چه اختیاری!
با این همه این جهان
این جهان هیچ قشنگی ست
تا پیر سالگی نامعلوم
تا فرصت ناپیدا
بی هیچ اختیاری!
"هیـــــــــــــوا مسیـــــــــح"


