دیگر تمام شدهام انگار...
این هم روزگاریست که عجیب،دوستش دارم!
خیلی هم دوستش دارم:)
بیوقفه مینویسم و میخوانم و میبینم.
و مطمئنم که روزی باز از دریچهای تازه سر برخواهم کشید...
به یاد مردی که به وسعت دردهایش شعر میسرود:
درد،حرف نیست...
درد،نام دیگر من است!
من چگونه خویش را صدا کنم؟!
"زندهیاد دکتر قیصر امینپور"
پینوشت:
سه سال است که کسی عشق را برایمان مشق نمیکند...
سه سال است که قیصر پر کشیده... باور میکنی؟!
یادواره:شاعری خوب است اما،خوبتر از بودنت نیست
شعر را کم کردم از تو،ذات انسان یادم آمد (مریم جعفری آذرمانی)
بعد نوشت: زندگی بدون شعر،زندگیِ بدون زندهگیه... وضیعتی ماورای مرگ... کاش شعر برگردد به این دیار!
به هزار دلیل دوستت دارم؛
آخرینش میتواند کیف کوچکت باشد،
بازشده در جوی آب
یا وقتی که گرفته بودی پیشانیات را
لبخند میزدی.
آخرینش میتواند اولین بوسهمان باشد،
در آسانسور دانشگاه،
یا همین تخمه شکستن یواشکی
توی سینما.
به هزار دلیل دوستت دارم
آخرینش میتواند دستهایت باشدروی صورت من،
تا خدا و ابلیس اشکهایم را نبینند!
یا روزی که در میدان ولی عصر
زمزمه کردی در گوشم،
قرار نیست هیچکس بیاید.
به هزار دلیل دوستت دارم؛
آخرینش میتواند سرفه نکردنت باش،
روی سیگارهای من!
میتواند ناشیانه آشپزی کردنت باشد،
ناشیانه عشقبازی کردنت.
به هزار دلیل دوستت دارم؛
آخرینش میتواند لنگه کفش خونیات باشد،
روی پیادهرو
وقتی تنت را روی دست میبردند.
میتواند حسرت گیسوانت باشد،
برای بوسیدن آفتاب
وقتی با روسری خاکت کردند....
"حامد ابراهیم پور"

پ.ن:بیگانه با حال و هوای این روزهایم،تنها به خاطر زیبایی ستایش برانگیزش...
پ.ن بعد:او شعرسازی نمیکند، به واژه فکر میکند. چیزی در او حس میشود و چیزی دستان او را روی کاغذ به حرکت درمیآورد و کلمهها خودبهخود سر جای خودشان قرار میگیرند و شعر میشوند.(وصف عباس معروفی از شعر حامد)
تشکر نوشت:دوست شاعر،حامد پنج شنبه های خوب،دیوانه ام کردی!سپاس،حامد لحظه های خوب...

پ.ن:و باز آمدم به سرزمین خودم...
امید که شعر نیز به سرزمین من بازگردد...
خیلی بعد نوشت:باز گشته ام از سفر،سفر از من باز نمی گردد...
تو در میان این سطرها دراز کشیده ای!
سر انجام،روزی به خواب خواهی رفت...
روزی که سکوت در میان هر هجا سکنی کند
و من نقطه ای را که آغاز تمام پایان هاست،در آخر این سطرها خواهم گذاشت....!
پی نوشت:
"عروج در هبوط" برایم با بهانه ی زیبایی آغاز شد.
چیزی حدود طی مدت ده ماه در کنارتان لذت بسیار بردم.ولی روزگار عجیب تغییر می کند!
سیب روزگار چرخ خورد و چرخ خورد تا من نیز به ایستگاهی مو سوم به "کنکور" رسیدم.
دوستان همراه و خوبم:با مدتی وقفه،امیدوارم دوستی زیبا و شعرگونه مان پایدار و برقرار بماند.
هم چنین آرزومندم همواره موفق باشید و تقاضا دارم که دعاگوی این دوست کوچکتان باشید تا ازین
ایستگاه با سربلندی عبور کند و به بهانه ی این روزمرگی ها هدیه ی خدایان که همان شعر است اورا
درین ایستگاه بدرقه نکند...
عســـــــــــــــــــل
گاه:تیرماه ۸۸

شهیدی که بر خاک می خفت
سرانگشت در خون خود می زد و می نوشت
دو سه حرف بر سنگ:
«به امید پیروزی واقعی
نه در جنگ،
که بر جنگ!!!»
"زنده یاد قیصر امین پور"
پ.ن1:کاش رؤیاهایم را می کشتند!به بدترین شکل سلاخی اش کرده اند...
پ.ن2:کسی امروز در گوشم زمزمه کرد:مرغ زیرک گر به دام افتد،تحمل بایدش...
راست می گفت!
پ.ن3:سکوت بلند تر از فریاد است؟!!!
این شهر،شهر قصه های مادربزرگ نیست،
که زیبا و آرام باشد...
آسمانش را هرگز آبی ندیده ام!
من از این جا خواهم رفت،
و فرقی هم نمی کند که فانوسی داشته باشم یا نه!
کسی که می گریزد از گم شدن،نمی هراسد...!...
"رسول یونــــــان"
پ.ن1:این دنیا آن نیست که ما می خواستیم...
سراسر خون است و آتش،یک جهنــــــم واقعی ست!
و این آوازها و آهنگ ها یعنی زندگی ما چیزی نیست جز
یک کنسرت غم انگیز در جهنم!
"رسول یونــــــان"
پ.ن2:هنوز هم سودای سبز شدن در سر می پرورانم...
چه سودای غریبیست درین روزگار خون و آتش...!!!!
میگویند بازگشتهای
بی آنکه دیدهاَت باشند
من اما
در برقِ خونِ چشمهاشان دیدهاماَت
میگویند بازگشتهای
بی آنکه شنیدهاَت باشند
من اما شنیدهاماَت
میانِ نجواترسِ کلماتِ روشنشان
میگویند بازگشتهای
بی آنکه لمساَت کرده باشند
من اما لمساَت کردهام
در هُرم ِ خالیِ سردِ تَـنپیرهنهای پُر وصلهپینهشان
میگویند بازگشتهای
بی آنکه بوییدهاَت باشند
من اما
میانِ عطر گرم نفسنفسهایِ بریده سردشان بوییدهاماَت
میگویند بازگشتهای
بی آنکه چشیدهاَت باشند
من اما چشیدهاماَت
در جُرعه جرعهی شرابِ تلخِ بیبوسههات مستیشان
...
میگویند بازگشتهای
بی آنکه با حسّ ِ دیگری داشتهاَت باشند
از تغییر ِ محسوسِ لَحنِ شعرهایِ چشمهایِ من و
از شکوفهکردنِ چوبخطهاشان بر دیوارها
میگویند بازگشتهای
...
من امّا تپیدهاماَت
در خاکستر ِ اُجاقِ همیشهروشنِ پسِ اُستخوانهایِ سینهام
از رویِ خطوطِ روشنِ دست و پیشانیِ به سویِ تواَم...
"علی صالحی بافقی"
پ.ن:
تقدیم به میرحسین موسوی...مردی که در باران عشق و ستاره می آید!
تقدیم به دکتر سید محمد خاتمی که هر نفسش رویشی ست سبزتر از هزار بهار...!
تقدیم به همه ی آن هایی که سودای سرزمینی سبز در سر دارند...!

گاهی با اردیبهشت،نام تو را مرور می کنم،
همیشه با نام تو، اردیبهشت را سرور می کنم...!
خوب تر که فکر می کنم، می بینم که نام تو،نه تنها بهار،که زندگی را
بهشتی تر از اردیبهشت کرده...!!!
هیچ پرنده ای نیاز مند افتادن عکسش در آب نیست،
آب عکس آسمان و پرنده را برای دل خودش می گیرد...!
"هیــــــــوا مســـــــیح"
پی نوشت:
من چندی مانده به فصل باران بر می گردم...
وای که چه بارانی می بارد از آسمان این شهر ...


