و آن گاه من رو به آن ها آورده،گفتم:
خانم ها ،آقایان !
آن کس که اعتماد می کند خیانت می بیند
آن کس که اعتماد نمی کند ، خود خیانت کار است...
خانم ها ،آقایان !
در میان افسانه های قدیمی داستانی هست که می گوید:
«تعریف آدمی نیکویی اوست»
«و نیکی فقط عبارت از بد نبودن نیست...»
معنی این حرف ها چیست ؟
تو نمی دانی، تو هیچ نمی دانی
و دوست داشتن تو ممکن نیست
زیرا مثل یک کرگدن جدی هستی ...
من این را می گویم، زیرا دیده ام:
«لای چرخ دنده های ضرورت
کار به آن جا می رسد که باید به ساعت خود بنگری
و به خود بگویی:
اینک پنج دقیقه برای دوست داشتن
و تا بیایی و بفهمی که دلت چه می گوید
دیده ای بوته ی خشکی هستی
در گردبادی کور»
بعضی ها می گریند
خوشا به حالشان که می توانند !
بعضی ها به کار و بار خود مشغولند ،
خوشا به حالشان که سرگرمند!
ولی من می پرسم:
«بدون تعلق به قلب خود
چیست انسان بجز بوته ی خشکی ؟
و بدون تعلق به ابدیت
زمان چیست جز گردبادی کور ؟»
من این را می پرسم،زیرا دیده ام :
«وقتی یک راه در برابرت بود
از راه دوم رفتی
وقتی دو راه در برابرت بود
از راه سوم رفتی
وقتی سه راه در برابرت بود
از راه چهارم رفتی
وقتی صد راه در برابرت بود
به دور خود چرخیدی
و چون مجنون بی جنونی فریاد برآوردی :
«آه ای این همه راه فرو شونده در قعر ظلمات
آه ای این همه چشم بی نگاه و
آه این همه بن بست»
و هرگز ندانستی
که هر جا ،همیشه،بر خاک
راه به بی راهه می رسد
بی راهه به راه
و در راه و بی راهه
آن کس که به راه می اندیشد ، گم راه است...
و تو گفتی :
«این حکایت شوری دریا عجب داستان عبرت آموزی است
همه دریاهای عالم
با آن همه عمق و تلاطم و مرجان
به اندازه ی کوزه ای آب از چشمه ای ساده و فروتن
کارساز نخواهد بود»
و سایه ات گفت:
«آن کس که روح دریایی دارد ،
و چون دریا سنگین بر زمین افتاده است،
جز آن که مشت بر سر زند و
سنگ بر سنگ،
کاری از او در این گودال بر نمی آید »
و تو گفتی :
«مگر ان که از خود برخیزد
زان سپس که از خود برخاست
ابر و باران شیرین خواهد بود...»
سبک شو
مگر نمی دانی که باد بزرگ
همیشه به درهای بسته بر خواهد خورد
مثل نسیمی سبک شو
تا هم دختران گل رخسار پنجره به رویت بگشایند
هم به درون دل ها راه یابی
زنده خواهی شد، باور کن
چشمانت راببند
|
....... چشم می بیند نه آنچه را که دست می جوید دست می جوید نه آنچه را که قلب می خواهد قلب می خواهد نه آنچه را که فکر می فهمد
«من» یعنی کدامیک؟ و اگر نه یکی از اینها پس چه معنایی دارد «من» و اگر همۀ اینها پس دیگر «من» چه معنایی دارد؟ ............. "با تلخیص از رضا صفریان"
|
به ابرهای سیاه زخمی بگو
برای من اشک تمساح نریزند
روزی که لبهای باغچه ترک خورده بود
و جگر آفتابگردانها می سوخت
به هرزه گردی کدام کوچه رفته بودند ؟!
"الهام خوشدل"
ادامه مطلب
گاه حقیقت تصاویر در تاریکی ندیدن ها گم می شوند
ولی تصویری مبهم از بودن ها و نبودن ها،
در خیالی پریشان،در پس دلی خسته،
از رد پای روشن تو
این کومه را به گلستان تبدیل می کند.....
پی نوشت:
درین لحظه های تنهایی ، خاطرت را قاب می کنم و بر روی دیوار دلم میزنم،
تا دیگر اتاق دلم،خالی و بی رونق نباشد....
و من بی اعتنا به فاصله ها،روزی سه بار به دیدارت می آیم:
اول با نگاهی مسکون برای دیدگانی ناتوان.
دوم با خاطری مشوش برای دلی مغموم،
و سوم با روحی سرگردان برای آغوشی منتظر!!!
و من تا آخر دنیا از گوشه ی عالمی محزون به افلاک چشمانت کوچ کردم.....
می باریدی
و طراوت را
در نگاهم
به ارمغان می آوردی....
کاش.....
گاه بعضی از معانی در خنده ی يک واژه جا خوش ميکنند....
اين بار در نهايت ابهام،زيباترين واژه ی دنيا در خنده ی تو جا خوش کرده است....!!
گاهی،
نگاهی...........!
پی نوشت:
بگذار این بار باران ببارد،خودم میدانم چگونه خیس شوم....
و اینسان خواب ها را با تو زیبا میکنم هر شب
تبی این کاه را چون کوه سنگین میکند،آنگاه
چه آتش ها که دراین کوه بر پا میکنم هر شب
تماشاییست پیچ و تاب آتش،ها...خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا میکنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ، ای دوست!
چه گونه با جنون خویش مدارا میکنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بی کسی «ها»میکنم هر شب
تمام سایه ها را میکشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر ، حاشا میکنم هر شب
دلم فریاد میخواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا میکنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق میگردی؟
که من این واژه را تا صبح معنا میکنم هر شب
"محمدعلی بهمنی"
دلم گرفته است....
دلم عجیب گرفته است...
پی نوشت:
نه هميشه
گاهی اوقات، همينطوری به سَرَم میزند
که پی سايهئی موزون باشم
اما آنقدر نمیدانستم که راه نجات آفتاب
رفتن به سايه نيست.
در بعضی از فصول، بايد قيودِ بودن را به دريا داد،
از مضامين مظنون گريخت، از ديو گريخت،
از بعضی واژگان فخيم، از غيبت آب در ذهن کور کوير،
بايد بیگمان، ساده و آسان از آسمانِ بعضی آدميان گريخت.
بايد بعضی فصول، حروفِ ربطِ بوسه و اشاره را
بر مقنعهی ماه سنجاق کرد
و خيره به رويائی از شش سوی خويش
خواب کودکی را ديد که از حروفِ الفباء
به ترکيبِ واژگان قليل تو میرسد،
مثل مجموعه شعر باران و بايزيد
مثل عاشق شدن در دی ماه، مردن به وقتِ شهريور
چه میدانم، مثل بازی لام در ليالیِ من.
هی ریرا، دير آمدی
دير آمدی ریرا
باد آمد و همهی روياها را با خود برد.
"سید علی صالحی"


