خواستم از باغمان سیب بچینم ، فهمیدم پاییز است ؛ رفتم به سراغ انـــارها!!!
امّا از باغ سیب ما تا باغ انـــار شما ، تابستان شده بود.....
و حالا من ماندم و سبد خالی و باغ بی انـــار شما....
"دختر گم شده...!!"
پی نوشت:
آیا براستی من سیبی بودم در دهان گس تو و تو انار ترک خورده ای بودی درین دل بی کس؟!

+ باریده شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387لحظه ی
18:40 از ابر دل عسل |
|
من
بی خیال
تنها به روزهای سحر آمیزی فکر میکنم که شاید از راه برسند و طعم لبخندهای با تو
بودن را تداعی کنند...
بی خیال
تنها به روزهای سحر آمیزی فکر میکنم که شاید از راه برسند و طعم لبخندهای با تو
بودن را تداعی کنند...
+ باریده شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387لحظه ی
13:30 از ابر دل عسل |
|
امروز،شنبه ایست بی فروغ و تاریک....
شنبه ای که دیگر خوب نیست....
شنبه ای که در حسرت روییدنت در دل های منتظر،تا ابد ملال نبودن ها را بر دوش میکشد....
پی نوشت:
این بغض ننگین را از دلم بر کن....
بیا و تا ابد امید دلم بمان.....
دلم میمیرد،نرو......
+ باریده شده در شنبه هجدهم آبان 1387لحظه ی
21:0 از ابر دل عسل |
|
شیشه ی پنجره را باران شست....
از دل من اما ، چه کسی یاد تو را خواهد شست.......؟!
"حمید مصدق"

+ باریده شده در جمعه دهم آبان 1387لحظه ی
10:30 از ابر دل عسل |
|
کجا گم شده اند،آن لبخندها که مرا از ترسیدن از فردا باز میداشتند؟
ولی من به جز تجربه ی یک دقیقه از ابدیت ، به دنبال چیز دیگری نیستم.....!
کجا گم شده اند، آن روزهای غرق در دوستی که مرا از نیازمندی به ابدیت باز میداشتند؟
"رضا صفریان"
+ باریده شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387لحظه ی
17:0 از ابر دل عسل |
|


