درد عجیبیست،
آن هنگام که بهــــــار دلت می شود،زمستان واژه ها ناگزیر از راه می رسد...
بگو قطار بایستد
بگو در ماه ترین ایستگاه زمین بماند
بماند سوت بکشد،بماند دیر برود
بماند سوت بکشد ، بماند دور شود.
بگو قطار بایستد!
دارم آرزو می کنم:
می خواهم از همین بین راه
از همین جای هیچ کس نیست
کمی از کناره ی دنیا راه بروم،
از جاده های تنها
که مردان بسیاری را گم کرد
مردانی که در محرم ترین ساعات ماه گریستند
و صدایشان در هیچ قلبی نپیچید...
می خواهم سوت بزنم ، بمانم
زود بروم ، سوت بزنم، دور شوم
کمی از این همه صندلی های پر دود
کمی از این همه چشم و عینک های سیاه ،
می خواهم ، کمی دورتر از شما سوت بزنم.
می خواهم در ماه ترین ایستگاه زمین
در محرم ترین ساعات ماه
گریه کنم!
می خواهم کمی دورتر از شما
کمی نزدیک تر به ماه
بمیرم!
"هیوا مسیــــــــــــــح"
واژه ها پريده رنگ،
آسمان چشم من چه بی فروغ،
قلب من چه بي تپش،
لحظه ها پر انسداد....
وای، ای خدای من!
بر سر حيات پر فروغ من چه آمده؟!!!
اشک می ریزم و اشک می ریزم و اشک.....
نمی دونم چه مرگم شده....
حالم اصلن خوب نیس !
یعنی نمی دونم چه مرگمه، شایدم حالم خوبه !
ولی می دونم دیوونه شدم !همش توی حال و هوای خودم ، سیر می کنم....
مثل دیوونه ها کتاب می خونم . با چلچراغ ، عشق می کنم....
صد بار از اولش می خونم می رسه به آخرش و بر عکس....
همش یه سره این هدفون کوفتی تو گوشمه و دکلمه گوش می دم و زار می زنم....
حال و هوای شاعرانه ام عجیب گل کرده ولی....
حیف...
تنها امیدم همین جمله است :« تنها دیوانگان عاقلند.»
خیلی قاطی کردم....
منتظر یه شروع دوباره ام....می خوام به دلم، به روحم ، به ذهنم مرخصی بدم....
شب تا صبح و صبح تا شب ، کارم شده فک کردن ، دپ زدن ، گریه کردن....
حس می کنم خیلی عقبم...
خیلی عقب تر از اون چیزی که باید باشم و ...
و خیلی سخته گفتنش ، ولی بعضی وقتا عجیب احساس پوچی می کنم....
می دونم که هجده سالگی سن مقدسیه و به خاطر قداست این سنم که شده ،دلم می خواد هجده سالگیم یکی از بهترین سال های عمرم باشه ...
تنها امیدم ، ساختن یه فردای روشنه....
دیوونه شدم، نه؟
*پی نوشت:
فرداهای من خیلی به تو بستگی داره....
دستمو بگیر!
هفده سال گذشت....
بالاخره به هجده سالگی رسیدم...
آن جا که برایم طعم تکامل دارد....
و دوان دوان لحظات زندگیم را به سمت تو طی می کنم....
کــــــــــــــــــــــــــاش خداوند تنها آرزویم را درین روزها بر آورده کند...
هدیه ی پارسالش را که بزرگترین هدیه ی عمرم بود , تا ابد به یادگار دارم....
*** پی نوشت:
مــــــــــــــرا نیم نگاهی بس است....
من دلم را شرط بندی کرده ام.....
کــــــــــــــــــــــــاش تو برنده ی این قمار باشی.....
زنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدگی ، شاید آن لحظه ی مسدودی ست،
که نگاه من،در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد....
و درین حسی است،
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت.....
"فـــــــــــروغ"
***پی نوشت:
در جمع من و این بغض بی قرار ، جای تو خالـــــــــــــــــی!!!
"سید علی صالحی"


