می گویی دوستت دارم،
و من از زمین می رویم!
مست می شوی،
موج بر می دارم،
شعری می نویسی
من با دهان زنی زیبا می خندم،
اما
هر شب که می خوابی،
تکه هایم را از میان روزهای تو جمع می کنم
و با چشم های زنی خسته به خواب می روم...!
"آیدا عمیدی"
***پی نوشت:
دیشب سرانجام در خوابی دوردست،سایه ام به من لبخند زد...

نشانی دیارت را گم کرده ام....
*پی نوشت:
اين صبح، اين نسيم، اين سفرهی مُهيا شدهی سبز، اين من و اين تو، همه شاهدند
تو از آن سو آمدی و او از سوی ما آمد، آمدی و آمديم.
اول فقط يک دلْدل بود. يک هوای نشستن و گفتن.
يک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن. يک هنوز باهمِ ساده.
رفتيم و نشستيم، خوانديم و گريستيم.
بعد يکصدا شديم. همآواز و همبُغض و همگريه، همنَفس برای باز تا هميشه با هم بودن.
برای يک قدمزدن رفيقانه، برای يک سلام نگفته، برای يک خلوتِ دلْخاص، برای يک دلِ سير گريه کردن
...
برای همسفر هميشهی عشق ... باران!
باری ای عشق، اکنون و اينجا، هوای هميشهات را نمیخواهم
... نشانی خانهات کجاست؟!
"سید علی صالحی"
عشق انس گرفته ايم....
"فردريك نيچه"
*پی نوشت:
گاهی وقتا دل برام دس می زنه!!!!


