
چه اختیاری،چه کشکی!
نه به حرف ما باران می بارد
نه برف می ایستد
نه مرگ می ماند...
شبی دور،نه به خواست خود به دنیا می آییم
شبی دورتر نه به خواست خود خواهیم رفت!
چه اختیاری،چه کشکی!
ما تبعیدی گناهی بزرگیم
که از بوی سیب آغاز شد
و این جهان عمریست که سنگین و تلخ
از ما میگذرد
در ما میگذرد،
چه اختیاری!
با این همه این جهان
این جهان هیچ قشنگی ست
تا پیر سالگی نامعلوم
تا فرصت ناپیدا
بی هیچ اختیاری!
"هیـــــــــــــوا مسیـــــــــح"
یک لحظه خواستم.
چون کودکی که ناشیانه دست در آتش فرو برد خواستم تو را.
آن سطرها گذشت و حالا این پیری مدام مرگ را زیباتر کرده است.
آن قدر که کوه کنار خانه ام حتی اگر آتشفشان کند از ایوان و غروب نخواهم گذشت!
من که با ماه از پنجره ات می آمدم روزهاست پشت پیغام گیر ، گیر کرده ام....
دردیست !
دردیست !
دردیست ،خونت جوان بماند و پایت پیر شود....
"گروس عبدالملکیان"
گاهی گریه همه ی سرمایه ی آدمی می شود....
گاهی...
*پی نوشت:
من و مزرعه یه عمره،چشم به راه یه بهاریم،
زیر شلاق زمستون ، لحظه ها رو می شماریم!
دیگر چیزی نمانده!
نه از ما، نه به پایانِ
ابرهایِ سرگردانِ بیباران
.....
باران میگیرم!
من که هرگز اتفاق نمیافتد لبانم، بر چشمهات!
دیگر گــُــر نمیگیرم .....
شمع اگر چارهی شب
چتر اگر چارهی باراناَم
این شعر، چارهیِ تو....
اضافی است اینهمه چشم، دست، پا.....
تـَــنها...
وقتی رؤیایی نیست.....
چشمها به دستها، پناه
و دستها به چشمها
تاولِ پلکها و گونهها و سرانگشتها، گــُــواه.....
سقفِ امنی است آسمانم،
از بیبامی، گلایهای نیست!
بیپرندگی، درد ِ مـُـزمن ِ این روزهاست.....
نِینی ِ نمناکِ مردمکها و قفل ِ دندانهایِ لرزان را
ترس میخواند و من...
نمیتوانم نترسم و بخوانمش.....
کمتر از چشمهات خواهم گفت
نه... از چشمهات کمتر خواهم گفت
نه... نه، به هر ترتیب، این کلمات کم میآورند.....
تا به بلندایش ناز کند، مُرده است سایهام!
چه بامدادِ مِـهآلودِ رو به روشنایی
چه غروبِ گــُــرگ و میش ِ رو به سیاهی
.....
در همان کوچهای که تو بزرگ میشوی
تنهایی بزرگتر میشود
آینده کوچکتر.
"علی صالحی بافقی"
***پی نوشت:
گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم!!!
و بالاخره این که:
فقط تو فراموشم مکنی کافیست ،آن وقت اگر از ذهن تمامی دنیا هم پاک شوم باکیم نیست!
"هاروکی موراکامی"
اقتباس از:کافکا در کرانه


