مهربانم،درین کلبه ی ویران،
درین لحظه ی منفور،
درین تنهایی مدام،
می خواهمت...!
پ.ن:کجای این کهکشان بی نشان گمت کردم؟!

وقتی که حیران کوچه ها را گز می کنی...،
وقتی که نی نی هر نگاهت شعری ناسروده است...،
وقتی که مسحور یک نگاه می شوی و با آن تا ته دنیا سفر می کنی!
آن لحظه است که عـــــــــــــــــــاشقت می خوانند...!
و تو سکوت می کنی،
سر به زیر می اندازی،
و در لحظات گم می شوی!
و می فهمی که در نگاهی رمز آلود جامانده ای!!!
پ.ن:وقتی که شعر دوباره به سرایم بازگشته،خیلی خوش حالم...
وقتی،نه پایی برای رفتن هست
نه شعری برای سرودن،
نه شوقی برای رسیدن!
باور کن رفیق!
که "زندگــــی" ، "آیـــــــــنده" و "موفقیـــــت"،
همگی بازی الفاظند،همین!!!
افسوس که دستم نمی رسید...
سال ها به انتظار نشستم،فصل ها را دویدم به انتظار بهاری که بالاخره دستم به شکوفه ها برسد...
ولی افسوس که بهار موعود هرگز نرسید...
آن سال ها گذشت و من خسته ام از انتظار بهارهای بی حاصل!
و امروز در کنج تنهایی لحظه هایم در انتظار فصل پنجمی نشسته ام تا بلکه درین فصل بتوانم شکوفه های همیشه بهاری دلت را بچینم...!
من منتظر فصل پنجمی در حوالی همین روزهای بارانی نشسته ام...!


