این شهر،شهر قصه های مادربزرگ نیست،
که زیبا و آرام باشد...
آسمانش را هرگز آبی ندیده ام!
من از این جا خواهم رفت،
و فرقی هم نمی کند که فانوسی داشته باشم یا نه!
کسی که می گریزد از گم شدن،نمی هراسد...!...
"رسول یونــــــان"
پ.ن1:این دنیا آن نیست که ما می خواستیم...
سراسر خون است و آتش،یک جهنــــــم واقعی ست!
و این آوازها و آهنگ ها یعنی زندگی ما چیزی نیست جز
یک کنسرت غم انگیز در جهنم!
"رسول یونــــــان"
پ.ن2:هنوز هم سودای سبز شدن در سر می پرورانم...
چه سودای غریبیست درین روزگار خون و آتش...!!!!
میگویند بازگشتهای
بی آنکه دیدهاَت باشند
من اما
در برقِ خونِ چشمهاشان دیدهاماَت
میگویند بازگشتهای
بی آنکه شنیدهاَت باشند
من اما شنیدهاماَت
میانِ نجواترسِ کلماتِ روشنشان
میگویند بازگشتهای
بی آنکه لمساَت کرده باشند
من اما لمساَت کردهام
در هُرم ِ خالیِ سردِ تَـنپیرهنهای پُر وصلهپینهشان
میگویند بازگشتهای
بی آنکه بوییدهاَت باشند
من اما
میانِ عطر گرم نفسنفسهایِ بریده سردشان بوییدهاماَت
میگویند بازگشتهای
بی آنکه چشیدهاَت باشند
من اما چشیدهاماَت
در جُرعه جرعهی شرابِ تلخِ بیبوسههات مستیشان
...
میگویند بازگشتهای
بی آنکه با حسّ ِ دیگری داشتهاَت باشند
از تغییر ِ محسوسِ لَحنِ شعرهایِ چشمهایِ من و
از شکوفهکردنِ چوبخطهاشان بر دیوارها
میگویند بازگشتهای
...
من امّا تپیدهاماَت
در خاکستر ِ اُجاقِ همیشهروشنِ پسِ اُستخوانهایِ سینهام
از رویِ خطوطِ روشنِ دست و پیشانیِ به سویِ تواَم...
"علی صالحی بافقی"
پ.ن:
تقدیم به میرحسین موسوی...مردی که در باران عشق و ستاره می آید!
تقدیم به دکتر سید محمد خاتمی که هر نفسش رویشی ست سبزتر از هزار بهار...!
تقدیم به همه ی آن هایی که سودای سرزمینی سبز در سر دارند...!



