تو در میان این سطرها دراز کشیده ای!
سر انجام،روزی به خواب خواهی رفت...
روزی که سکوت در میان هر هجا سکنی کند
و من نقطه ای را که آغاز تمام پایان هاست،در آخر این سطرها خواهم گذاشت....!
پی نوشت:
"عروج در هبوط" برایم با بهانه ی زیبایی آغاز شد.
چیزی حدود طی مدت ده ماه در کنارتان لذت بسیار بردم.ولی روزگار عجیب تغییر می کند!
سیب روزگار چرخ خورد و چرخ خورد تا من نیز به ایستگاهی مو سوم به "کنکور" رسیدم.
دوستان همراه و خوبم:با مدتی وقفه،امیدوارم دوستی زیبا و شعرگونه مان پایدار و برقرار بماند.
هم چنین آرزومندم همواره موفق باشید و تقاضا دارم که دعاگوی این دوست کوچکتان باشید تا ازین
ایستگاه با سربلندی عبور کند و به بهانه ی این روزمرگی ها هدیه ی خدایان که همان شعر است اورا
درین ایستگاه بدرقه نکند...
عســـــــــــــــــــل
گاه:تیرماه ۸۸

گاهی با اردیبهشت،نام تو را مرور می کنم،
همیشه با نام تو، اردیبهشت را سرور می کنم...!
خوب تر که فکر می کنم، می بینم که نام تو،نه تنها بهار،که زندگی را
بهشتی تر از اردیبهشت کرده...!!!
وقتی که حیران کوچه ها را گز می کنی...،
وقتی که نی نی هر نگاهت شعری ناسروده است...،
وقتی که مسحور یک نگاه می شوی و با آن تا ته دنیا سفر می کنی!
آن لحظه است که عـــــــــــــــــــاشقت می خوانند...!
و تو سکوت می کنی،
سر به زیر می اندازی،
و در لحظات گم می شوی!
و می فهمی که در نگاهی رمز آلود جامانده ای!!!
پ.ن:وقتی که شعر دوباره به سرایم بازگشته،خیلی خوش حالم...
وقتی،نه پایی برای رفتن هست
نه شعری برای سرودن،
نه شوقی برای رسیدن!
باور کن رفیق!
که "زندگــــی" ، "آیـــــــــنده" و "موفقیـــــت"،
همگی بازی الفاظند،همین!!!
درد عجیبیست،
آن هنگام که بهــــــار دلت می شود،زمستان واژه ها ناگزیر از راه می رسد...
واژه ها پريده رنگ،
آسمان چشم من چه بی فروغ،
قلب من چه بي تپش،
لحظه ها پر انسداد....
وای، ای خدای من!
بر سر حيات پر فروغ من چه آمده؟!!!
نگاهت برای من عسلی تر از چشمان توست!
مرا به نگاهی مهمان کن؛
شاید که در قحطی این روزها زندگیم از افق دیگری طلوع کرد....
گاه حقیقت تصاویر در تاریکی ندیدن ها گم می شوند
ولی تصویری مبهم از بودن ها و نبودن ها،
در خیالی پریشان،در پس دلی خسته،
از رد پای روشن تو
این کومه را به گلستان تبدیل می کند.....
پی نوشت:
درین لحظه های تنهایی ، خاطرت را قاب می کنم و بر روی دیوار دلم میزنم،
تا دیگر اتاق دلم،خالی و بی رونق نباشد....
و من بی اعتنا به فاصله ها،روزی سه بار به دیدارت می آیم:
اول با نگاهی مسکون برای دیدگانی ناتوان.
دوم با خاطری مشوش برای دلی مغموم،
و سوم با روحی سرگردان برای آغوشی منتظر!!!
و من تا آخر دنیا از گوشه ی عالمی محزون به افلاک چشمانت کوچ کردم.....
گاه بعضی از معانی در خنده ی يک واژه جا خوش ميکنند....
اين بار در نهايت ابهام،زيباترين واژه ی دنيا در خنده ی تو جا خوش کرده است....!!
شاید شرشر لحظات ، نشانی تو را در گوشم نجوا کنند.....!
پیشانیت....
پیشانیت ، غزلیست ناتمام.
چشمانت....
چشمانت.........؟!!!
و لبانت....
لبانت ، تکلم بی واژه ی موجگون هستی....
صورت تو
هجوم معانی شگرف و بی وسعتیست که خاطر مرا با سرخی گلبرگ های
شقایق عجین میکند..!!
چرا که تو واژگونی اقیانوس ژرف هستی را سامان می بخشی...
بدینسان برای من واژه میشوی!!!
چون عطر خاک های نم زده در حیاط ذهن،
زنده میشود...!!!
زبانم در سکوت میمیرد،
روحم بلند بلند آواز می خواند
و این آغاز عروجی موزون،در هبوطی ابدیست ......


