تو در میان این سطرها دراز کشیده ای!
سر انجام،روزی به خواب خواهی رفت...
روزی که سکوت در میان هر هجا سکنی کند
و من نقطه ای را که آغاز تمام پایان هاست،در آخر این سطرها خواهم گذاشت....!
پی نوشت:
"عروج در هبوط" برایم با بهانه ی زیبایی آغاز شد.
چیزی حدود طی مدت ده ماه در کنارتان لذت بسیار بردم.ولی روزگار عجیب تغییر می کند!
سیب روزگار چرخ خورد و چرخ خورد تا من نیز به ایستگاهی مو سوم به "کنکور" رسیدم.
دوستان همراه و خوبم:با مدتی وقفه،امیدوارم دوستی زیبا و شعرگونه مان پایدار و برقرار بماند.
هم چنین آرزومندم همواره موفق باشید و تقاضا دارم که دعاگوی این دوست کوچکتان باشید تا ازین
ایستگاه با سربلندی عبور کند و به بهانه ی این روزمرگی ها هدیه ی خدایان که همان شعر است اورا
درین ایستگاه بدرقه نکند...
عســـــــــــــــــــل
گاه:تیرماه ۸۸

افسوس که دستم نمی رسید...
سال ها به انتظار نشستم،فصل ها را دویدم به انتظار بهاری که بالاخره دستم به شکوفه ها برسد...
ولی افسوس که بهار موعود هرگز نرسید...
آن سال ها گذشت و من خسته ام از انتظار بهارهای بی حاصل!
و امروز در کنج تنهایی لحظه هایم در انتظار فصل پنجمی نشسته ام تا بلکه درین فصل بتوانم شکوفه های همیشه بهاری دلت را بچینم...!
من منتظر فصل پنجمی در حوالی همین روزهای بارانی نشسته ام...!
اشک می ریزم و اشک می ریزم و اشک.....
نمی دونم چه مرگم شده....
حالم اصلن خوب نیس !
یعنی نمی دونم چه مرگمه، شایدم حالم خوبه !
ولی می دونم دیوونه شدم !همش توی حال و هوای خودم ، سیر می کنم....
مثل دیوونه ها کتاب می خونم . با چلچراغ ، عشق می کنم....
صد بار از اولش می خونم می رسه به آخرش و بر عکس....
همش یه سره این هدفون کوفتی تو گوشمه و دکلمه گوش می دم و زار می زنم....
حال و هوای شاعرانه ام عجیب گل کرده ولی....
حیف...
تنها امیدم همین جمله است :« تنها دیوانگان عاقلند.»
خیلی قاطی کردم....
منتظر یه شروع دوباره ام....می خوام به دلم، به روحم ، به ذهنم مرخصی بدم....
شب تا صبح و صبح تا شب ، کارم شده فک کردن ، دپ زدن ، گریه کردن....
حس می کنم خیلی عقبم...
خیلی عقب تر از اون چیزی که باید باشم و ...
و خیلی سخته گفتنش ، ولی بعضی وقتا عجیب احساس پوچی می کنم....
می دونم که هجده سالگی سن مقدسیه و به خاطر قداست این سنم که شده ،دلم می خواد هجده سالگیم یکی از بهترین سال های عمرم باشه ...
تنها امیدم ، ساختن یه فردای روشنه....
دیوونه شدم، نه؟
*پی نوشت:
فرداهای من خیلی به تو بستگی داره....
دستمو بگیر!


